تبلیغات
رمان های کره ای - رمان بارانی از عشق پارت ۳
رمان بارانی از عشق پارت ۳
آنیو گوگولیا

خوبین
ببخشید منتظرتون گذاشتم بفرمایید اینم پارت جدید

تاداغه بخونید
ازاین به بعدنظرات هر پارت باید دوبرابر

نظرات پارت قبلی بشه 

مگرنه از پارت بعد خبری نیس


دوهفته بعد

-جسیکا جان..گ 
من:بب...له خانوم پارک
-ظرفیت تکمیل شده دیگه نمیتونی ثبت نام کنی؟
من باعصبانیت گفتم 
چییییی؟چرا نمیتونم ثبت نام کنم

خانوم پارک یه ذره سکوت کرد وگفت
اوممممم. به خاطر اینکه.....
من:به خاطر اینکه چی؟
من:خانوم پارک خودتون میدونید که من مهمترین آرزوم راه یافتن به کمپانی اس امه.چرا اسممو تو لیست نمی نویسید ؟هاااااااا؟
خانوم پارک خیلی شوخ طبع بود برای همین با این دوتا ...... همدست شده بودن که حرص منو دربیارن

یکی نیس بگه مگه مریضید؟

خانوم پارک بعد از این حرف من خندید وکمی  بعد مهسا خانوم وزهرا خانومو وسول بی از پشت پرده اومدن بیرون من بادیدن سول بی یکه خوردمو با پوزخند گفتم

سول بی توهم؟مرض اینا به تو هم منتقل شده؟

مهسا وزهرا:هی یاااااااااا
مااز تو چندین ماه بزرگ تریماا
بعدمهسا دستشو به کمرش زدو گفت البته من از همتون بزرگ ترم حواصتون باشه بهم احترام بزارید

من:کی؟توووو؟آره درسته بزرگ تری ولی از نظر عقل بعید میدونم

همه شروع به خندیدن کردن که مهسا گفت رو آب بخندید .وبا خودش زیر لب گفت پاشید بریم تمرین پس فرداسااااا
اونوقت وقتی با داورای کمپانی روبرومیشید پس نیوفتینا آب قند موجود نیسااواز اتاق خارج شد 

فردا شب ینی اینکه شبی که فرداصبش اجرا داشتیم 

مثل بید میلرزیدم خب خوابگاه های دانشگاه ۴تخته بود وسول بی ومهسا و زهرا تادیدن حال من خوب نیس ومثل چی میلرزم نگران شدن

زهرا سرمو تو آغوشش گرفت موهامو نوازش کرد وگفت هرچی که خدا بخواد همون میشه 


من یه دفه بغضم ترکید وشروع کردم مثل ابر بهار باریدن یاد مامانم افتاده بودم
مامانمم تو ایران هروقت استرس داشتم همینارو میگفت 

انصاف که دلم خیلی برای ایران، خانوادم ،دوستام تنگ شده بود

سول بی ومهسا زیرلب آوایی روزمزمه میکردم
واقعا ترکیب صداشون آرامش بخش بود

ومن بانوازش های زهرا وصدای آرام بخش سول بی ومهسا به خواب فرورفتم

زهرا:هیشششش خوابید. برید بخوابید نمیخام فردا کرم پودرم هدر بره برای سیاهی زیر چشمتون

پاشید دیگه دارن برام لالایی میخونن بگیرین بخوابید

اینم یه ماسک برا صورتا تون درس کردم که شفاف تر به نظر بیایند

مهسا:یه سوال خیارش خوردنیه

زهرا:بگیر بخواب تو وزیبایی محاله

فردا صبح
مهسا:سارااااا

من:هوممممم

مهسا:پاشودوساعت اجرا داریم لنگ ظهرشد

من تا اسم اجراروشنیدم مثل برق وباد از تختم پریدم لباسامو دراوردمو رفتم دوش گرفتم وصبحونه هم خوردیم

بعدهم به طرف سالن اصلی مدرسه راافتادم
خانوم چویی تا مارو دید گفت شماها هیچ معلومه کجایید

من:ببخشیددیگه تکرارنمیشه
خانوم پارک:اشکال نداره برید آماده شید که بعدی شماهایید
من تا حرف خانوم پارک تموم شد انگاریه سطل آب یخ ریختن روتموم وجودم
تازه بدتر از اون این بود که باید جلوی تمام افراددانشگاه اجرا میکردیم

پاهام شل شده بود نمیتونستم حتی یک قدمم برم
که مهسا دستمو کشیدومنو باخودش برد تواتاق گریم
....

خسته شدم 
بقیش برای بعد نظریادتون نره هاااا








طبقه بندی: رمان بارانی از عشق،

[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
بیست اسکریپت
وان اسکریپت
خانه اسکریپت

دریافت کد موزیک

ساخت كد آهنگ

Ss501 - Love Ya
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار