تبلیغات
رمان های کره ای - رمان ستارگان عشق پارت ۴
رمان ستارگان عشق پارت ۴
سیلام 
از این به بعد چون  تعداد پارت های این رمان

زیاده هر قسمت دوپارتس

خب بفرمایید ادامه


پارت➍
♠سهون♠
اعصابم فوق العاده از دست این دختر خورد بود،حوصله مجله خوندن نداشتم تصمیم گرفتم بندازمش تو ساکم،بعدا بخونمش،در ساکمو باز کرده که چشام به شوک برقیم خورد،افکارشیطنت آمیزی به ذهنم اومد،اگه میزدمش به هیومین یه۱۵مین غش میکرد،یهـــت -﹏﹏﹏- درش اوردم،بهش یه نگاه کردم داشت مجله میخوند،خیلی ناز شده بود،چشاش مهربون بود دل هر سنگیو آب میکرد،شوکمو اوردم پایین و رومو سمت پنجره کردم،بعد ۵ مین احساس کردم یه چیزی افتاد روم،شوکمو بزور کردم تو جیبم،دیدم هیومین از حال رفته،همه برگشتن نگاه کردن گفتم:خوابش برده هییییش.وای خدا من که شوکی بهش وارد نکردم نکنه موقعی که دستمو اوردم پایین خورده بهش،ووووییییی حالا چیکار کنم ۱ ثانیه اون خطره چه برسه به چند مین!!!نفس عمیق کشیدم دست سردشو گرفتمدنبضش ضعیف بود،از جام بلند شدم،داد زدم: اتوبوسو نگه دارین سریعععععع!
همه برگشتنو بهم نگاه کردن
بورام گفت:چیشده؟
شیومین گفت:دسشویی داره
همه خندیدن.بی توجه بهشون هیومینو بلند کردم و گذاشتمش کف اتوبوس ،پاهاشو دراز کردم،رفتم کنارش و با دستام بهش نفس مصنوعی دادم .جیون گفت:چه بلایی سرش اومده؟ سریع اومد کنارم و با نگرانی بهش نگاه کرد،همینطوری که به قفسه سینش فشار می اوردم گفتم:برو بشین سرجات بزار کارمو بکنم.جیون گفت:هی دیوونه چیکار کردی باهاش و اشکاش سرازیر شد به کای اشاره کردم که ببردش،۵ دیقه هرکاری کردم به هوش نیومد،کمک راننده گفت:تنفس دهن به دهن رو امتحان کن،یه لحظه به کمک راننده زل زدم،نبض هیومینو گرفتم;خیلی ضعیف بود 
به صورت هیومین نگاه کردم با این دختر معصوم من چیکار کردم،راننده گفت اون کتشو در بیار ،هرچی لباساش کمتر باشه بهتره، کتشو دراوردم،یه لباس تنش بود اونم دراوردم،فقط یه تاب تنش بود باز تنفس قفسه سینه رو امتحان کردم،دیگه ناامید شدم ،دستمو گذاشتم زیر سرش،خم شدمو لبامو به لباش نزدیک کردم....
احساس کردم داره تکون میخوره خودمو ازش جدا کردم،چشاشو باز کرد و با تعجب به همه نگاه کرد،همه شروع کردن به دست زدن ،اتوبوس راه افتاد کای اومد پیش من و هیومین رفت پیش جیون،دست به سینه نشسته بود
///////
✪هیومین✪
اون چه حس عجیبی بود هم شیرین بود هم فاجعه،خدایا من چرا انقدر تو دردسر میفتم،یهو چم شد که غش کردم چرا بغل سهون بودم و چرا داشت بهم تنفس مصنوعی میداد؟
جیون دست چپمو ماساژ میداد احساس میکردم جریان الکتریکی تو بدنم درحال حرکته
لبامو گاز گرفتم،همه یجوری بهم نگاه میکردن ،کتم پر خاک بود نمیتونستم بپوشمش 
کمک راننده داد زد بچه ها رسیدیم لطفا پیاده شین،
داشتم دعا میخوندم که دیگه بچه های اکسو رو نبینم،خدایا کمک کن،ساختمون باشکوه مدرسه رو دیدم،مدرسه✫ ستاره های درخشان✫ اوووووف درو باز کردن بچه ها تو حیاط بودن تا مارو دیدن جیغ کشیدن،برگشتم به سهون نگاه کردم،داشت بهم نگاه میکرد،همینجوری بهم نگاه میکردیم دلم لرزید،سرشو انداخت پایین،رومو برگردوندم و دستای لرزونمو گذاشتم رو قلبم،سرمو انداختم پایین و رفتم تو،همه گروه ها تو صف جداگانه وایستاده بودن،برای تیفی دست تکون دادمو لبخند زدم،تیفی لبخند بامزه ای زد و چشمک زد
یه خانم ۳۹ یا ۴۰ ساله اومد و گفت:سلام دانش آموزان عزیز،من خانم چویی شین سونگ هستم،مدیر مدرسه از آشنایی با شما خوشوقتم ،بعد خم شد منم کمی سرمو پایین اوردم.خانم چویی گفت:برای من فرقی نداره که شما قبلا سوپر استار بودین یا نبودین شما همه برای من یکی هستید،امیدوارم به خوبی آموزش ببینین، خوب بچه ها(کاغذی که تودستش بود رو باز کرد)خوب شما میدونین که خوابگاه ها به چه صورته،ولی ما به درخواست کمپانی ها اعضای گروه رو جدا نکردیم و به گروه اکسو خوابگاه بزرگی دادیم،بچه های عادیو گروه بندی کردیم خوب بزارین مشخص کنم کیا با کی افتادن،گرلز دی با اپینک.گرلز جنریشن و سیستار،بیگ بنگ و بی تی اس................................تی آرا با.......

همینجوری وایستاده بودمو گوش میدادم،نوبت رسید به تی آرا،
خانم چویی:تی آرا و ......اکسو.
یهو پاهام شل شد نزدیک بود پس بیوفتم ایون جونگو کیوری نگهم داشتم،نه نه نمیخوام وای خدا یااااا مصیبتا دیگه از من بدبخت ترم هست؟؟؟؟
هان؟ وای من حاضرم قدم بره زیره درخت ،تریلی از روم رد بشه ولی همچین اتفاقی نیوفته،بچه ها رفتن سمت ساختمون من همینجوری غرغر میکردمو میگفتم: نه نمیخوام نمیام.
دخترا بزور منو بردن به اون خوابگاه لعنتی. درو باز کردنو هلم دادن سمت سالن،سمت راست سالن بزرگ نوشته بود تی آرا و سمت چپ نوشته بود اکسو
در اتاقا روبه روی هم بود.دهنمو کج کردمو گفتم:ایییش مسخره ها
جیون جیغ کشید: وااای اسمامونو رو درا نوشته
سویون گفت:واقعا؟هووووف
بورام پرید بغل سویون:سویونیییی منو تو با هم شدیم هم اتاقی هوراااا
ایون جونگ و کیوری به هم نگاه کردنو گفتن:وااااااایییییییی منو تووووووو!!!!
بهشون نگاه کردمو گفتم :من و جیون توی اتاقیم خوب بچه ها من خسته م 
کیوری گفت:هووووف این نامردیه اتاق اکسو ایا ۶ تاس/:
سویون گفت:پس اون درای سمت سالن ما چیه یکی از درا شیشه ایه
تند رفتم سمت در شیشه ای جیغ کشیدم: وااااای بالکنه به چه بزرگییییی
دو تا در خالیو باز کردم یکیش آشپزخونه بود، اون یکی خالی و خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ پیچ پیچی بود جون میده واسه قایم باشک.
درشو بستمو رفتم سمت اتاق سومیه،در روبرویمو نگاه کردم رو در نوشته بود(اوه سهون،کریس وو)
دوباره یاد اون ماجرا افتادم در اتاقمو باز کردمو پریدم توش.واااااااو عالیه این اتاق 
اتاقش خیلی بزرگ بود،دوتا تخت بزرگ داشت از اون پرنسسیاااا!!! 
یکیش ابی فیروزه ای اون یکی صورتی کمرنگ
هردوتاشون کپ هم بودن،یکیشون سمت راست اتاق بود اونیکی سمت چپ،
اگه پرده های دور تختو بکشی دیگه هیچی دیده نمیشه واووووو عالیهههه،یه میز آرایش بزرگ وسط اتاق بود از اون مدل سلطنتیا! دوتا صندلی کوچولو موچولو هم روبه روش بود،سمت راست اون تخت فیروزه ای و سمت چپ صورتیه،یه میز تحریر فیروزه ای سمت راست و یدونه صورتی سمت چپ،یه کامپیوتر هم یه گوشه اتاق بود چراغ خوابم داشت با گلدونو هزارتا چیز دیگه خیلی از اتاقم خوشم اومده بود،رفتم سمت چپ و پریدم رو تخت،چمدونامو روی کمد بزرگ صورتی سمت چپ دیدم،بازشون کردمو لباسامو گذاشتم تو کمد،جیون اومد تو جیغ کشید گفت: ایتزززززز پرفکتتتتتتتت
✾سهون✾
به درخواست مدیر ۱۵ مین بعد دخترا رفتیم به خوابگاها همه پکر بودن و خسته کسی حال شوخیو نداشت،همه رفتن تو اتاقاشون به همه جا نگاه کردم و رفتم سمت اتاقم هوووف با کریس افتاده بودم.اتاق روب روییمو نگاه کردم،نوشته بود(پارک هیومین،پارک جیون)تا اسمارو دیدم کلا هنگیدمو بهش خیره شده بودم دستم رو دستگیره در مونده بود،کریس اومد سمتم،با تعجب به من نگاه کرد گفت:هی چته؟
بعد به اون نقطه که نگاه میکردم نگاه کرد،پوزخند زد و گفت:حالا کپ نکن برادر خرشانسم بیا بریم تو اتاق.اهمی کردمو گفتم:ها؟اهان! درو باز کردمو رفتم تو حوصله برانداز کردن اتاقو نداشتم فقط یه آینه قدیو دیدم ،همین برام کافیه رفتم سمت تختخواب سمت چپ رنگش قهوه ای روشن بود،خودمو انداختم روش طرح مدرنی داشت،یاد هیومین افتادم،نه من نباید عاشق بشم
////// ✽بورام✽
حوصله م سر رفته بود ،رفتم سمت بالکن درشو باز کردم و محکم کوبیدمش،با خیال آسوده رومو برگردوندم،و دیدم لوهان با تعجب بهم نگاه میکرد،سریع جا خوردم گفتم:وااای ترسوندیم!تو اینجا چیکار میکنی؟
با چشای با مزه ش بهم خیره شده بود،تک سرفه ای کردو گفت:خودت اینجا چیکار میکنی
_سوالو با سوال جواب نمیدن
_ولی من جواب میدم
دهنمو کج کردم:خوب اومدم یه هوایی بخورم.حالا هم میرم بابای
همونجوری واستادو بهم نگاه کرد.دستگیره در و کشیدم باز نشد،هرکاری کردم باز نشد، خیلی زور زدم،سرمو انداختم پایین،گفتم: این دیگه چشه اوپس
امممم لوهان میشه بیای کمک؟
_دربازنمیشه؟
_بازسوالوبا سوال جواب دادی؟اوپس اره باز نمیشه اگه باز میشد که تورو صدا نمیزدم
_خیلی خوب بابا
سریع اومد پشتمو از بالای سرم زور زد که درو باز کنه،خودمو کشیدم کنار و با نگرانی نگاه میکردم،دهنمو جمع کردم بهم نگاه کردو گفت:درگیر کرده باید از اونور باز کنیم،موبایلت همراهته؟
جیبمو نگاه کردم;نه نیست
دستشو کرد تو جیبش و دنبال موبایلش گشت;اه برامنم نیست
_پس باید جیغ بزنیمو کمک بخوایم
دهنمو باز کردم اومدم داد بزنم:کـــ...
جلو دهنمو گرفت و گفت :هیییییس اگه یکی منو تو رو ببینه بد میشه
بکوب ب در شاید بچه ها اومدن.
سرمو تکون دادمو شروع کردم ب کوبیدن در ،گفتم:اما این شیشه ایه ممکنه بشکنه
_وایسااونورو نگاه کنم شاید اون پایین کسی بود
_بزار من میبینم
رفتم از بالکن پایینو نگاه کردم چندتا بچه با گوشیاشون بودن وای اگه ازشون کمک میخواستم شایعه درست میکردن
رومو برگردوندم،لوهان اومد کنارم و بلند گفت:چیشده
دانش آموزا رو دید،دانش آموزا جیغ کشیدن :وااااو لوهانننننن اون دختره کیه؟؟؟؟
لبمو گاز گرفتم لوهان گفت: برنگرد
سرمو تکون دادم.
❄لوهان❄
بچه ها به جاهای مختلف تقسیم شدن و رفتن عقب دیگه داشتن قشنگ مارو میدیدن
اون سمت چپیا نزدیک بود بورامو ببینن،دست بورامو کشیدم اومد روب روم،با چشای نازش داشت بهم نگاه میکرد.نگاهم بین لباش و چشاش هی رد و بدل میشد.
بچه ها هی تند تند عکس میگرفتن.گفتم:شرمنده چشاش گرد شد سریع لبامو گذاشتم رولباش، بچه ها داشتن عکس میگرفتن،معلوم بود ترسیده بود هیچ راه فراری نداشتیم.اگه اونا میفهمیدن اون دختر بورامه خیلی بد میشد.بعد مدتی،لبامو برداشتم و سریع سرشو گذاشتم رو سینه م،قلبم خیلی تند تند میزد،دستامو رو سرش گذاشته بودم،ضربات قلبشو انگار میشنیدم خیلی تند بود.
وای خدا چرا اونا نمیرن؟
یعنی راه فراری هست؟
میتونیم امشب جون سالم به در ببریم؟
چجوری از اینجا بریم سمت اتاقامون؟







طبقه بندی: رمان ستارگان عشق،

[ دوشنبه 14 تیر 1395 ] [ 08:18 ق.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
بیست اسکریپت
وان اسکریپت
خانه اسکریپت

دریافت کد موزیک

ساخت كد آهنگ

Ss501 - Love Ya
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار