تبلیغات
رمان های کره ای - ستارگان عاشق
ستارگان عاشق
های چه طورید 
خب من واقعا از دستتون دلخورم این هم بازدید واونوقت اینجوریه نظرا 
منو بگید که فردا امتحان دارم اونوقت امودم دارم براتون قسمت جدیدو میذارم
حداقل نظر نمیدید دعاکنید فردا امتحانمو عالی بدم لطفااا 
ممنونم نظرم فراموش نشه

سویونگ
کای ۱۰ بار با موبایل جیون به خودش زنگ زد،چانیول و جیون با تعجب نگاش میکردن.جیون:کای مشکلی پیش اومده؟کای:آه منم باید امتیاز بدم.۱۰ به چانیول و ..و..)واااایییی خدایا اخه چرا همچین شد نه من نباید بنده این گوش دراز بشم.با التماس به کای نگاه کردم.کای:0به سویونگ،چانیول پرید بغل کای و بوس بارونش کرد.چانیول از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید.لبامو گاز گرفتم.این خواسته خودم بود که بهم ۱ امتیازم نده.در اتاق رقصو باز کردم.اگه به ته یون بگم آبروم میره.بهتره بخوابم.داشتم میرفتم که گوش دراز صدام کرد:بررردهههه.وااای خدا حاضرم زبونم بره زیر تریلی قدم بره زیر درخت ولی ولی برده این گوش دراز نباشم.اومد جلوم وایستاد&من گفتم با من درنیوفت کوچولو.تو بهترین رقاصی هاهاهاها.نکنه جریان تلفنو به کای گفتی.من اونقدم احمق نیستم.نوچ نوچ نوچ کل زندگیتو خراب کردی.شرطمون این بود هرکاری که من خواستمو باید انجام بدی.خوب بزار شروع کنیم._هی گوش دراز،زیادی حرف نمیزنی؟صدای کای از پشت سرم اومد:من و جیون شاهد شرطتون هستیم.لطفا سرپیچی نکن وگرنه میشی جر زن.&هی هی گستاخ من اربابتم.بگو ارباب فهمیدی ارباااب.جیون:اوپا اذیتش نکن گناه داره.کای:تو دخالت نکن میخواست شرط نبنده.چانیول با لبخند مسخره ای نگام میکرد.از کنارش رد شدم.کاش همه چی به عقب برمیگشت.&بردهههه.سرجام وایستادم._فردا و پس فردا تعطیلیم.دوشنبه برام قهوه بیار با شکلات خوشمزه باشه ها.به رام ادامه دادم.
◇هیومین◇
دیگه از اون جهنم مرخص شدم،دیگه بعد اون روز سهونو ندیدم.هرموقع خواست بیاد ملاقاتم بهونه دراوردم.مامانم خیلی ناراحت بود.چندباری پیشم گریه کرد،اما من فقط سکوت کردم.باید خیلی زود با سهون بهم میزدم.دخترای تی آرا اومده بودن تا ببرنم به مدرسه.خبرنگارا غوغا کرده بودن.جیون سعی داشت اونا رو دور کنه.سویون در ماشینو برام باز کرد.رفتم توش.بورام کنارم نشست.خود سویون رفت جلو.ایون جونگ نشست پشت فرمون.جیون هم اومد کنار بورام.ایون جونگ سریع گاز داد.سرمو گذاشتم رو شیشه ماشین.هیچکی حرف نمیزد.جلوی مدرسه ماشینو نگه داشت.از ماشین پیاده شدم._کیوری کجاس؟ ایون:اون تو کلاسه بیا سریع بریم سر کلاس تا دیر نشده._من خستم.بورام:۳روز تو بیمارستان بودی بیا بریم._باشه.درکلاسو باز کردم.همه بچه ها تو کلاس پخش و پلا بودن.سهون بادیدنم لبخند زد و دست تکون داد.لبخند مصنوعی زدم.مطمئنم متوجه تغیبرم شده و هزارتا سوال تو ذهنشه.کنارش نشستم.&سلام خانومی_سلام&حالت خوب شده برات سخت بوده مگه.._سرم درد میکنه.در کلاس باز شد.سویونگ با یه جعبه شکلات و قهوه اومد تو.معلوم بود پکره.رفت سمت میز چانیول و اونا رو گذاشت رو میز.چانیول با غرور قهوه رو برداشت.سویونگ رفت سمت سانی.سنگینی نگاه یکی اذیتم میکرد به سمت چپم نگاه کردم.کریس داشت بهم نگاه میکرد.نگاهامون بهم قفل شده بود.نمیدونم چرا حس میکردم یه غمی داشت.رفتارش عجیب بود.بعد اونکه عشقشو اعتراف کرد،دست از سرم برداشت.سرمو انداختم پایین.سهون داشت روبرگه یه چیزی میکشید.به برگه نگاه کردم.داشت صورتمو میکشید.قلبم درد گرفت.از جام بلند شدم.رفتم سمت میز لوهان و بورام._لوهان میشه کنار سهون بشینی ممنون میشم.&حالت چطوره هیومین؟_ممنون که اومدی ملاقاتم خوب خوب شدم.ازجاش بلند شد و رفت کنار سهون.رو صندلی نشستم.بورام:چه دستکش قشنگی.به دست چپم نگاه کردم.بورام:جفت نداره اخه دست راستت دستکش نداره_ترجیح دادم...&آه به خاطر اون زخم.فهمیدم.معلم اومد کلاس/////
این ۵ روز همش یکنواخت میگذشت.سهون زیاد دور و برم نپلکید.دیگه وقتش بود باهاش بهم بزنم.گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم.بعد چند ثانیه سریع گوشیو برداشت.&الو_سلام سهون&سلام عزیزم_سهون بیا فردا بریم بیرون،راستش دلم گرفته.&باشه عشقم عالیههه فردا ساعت ۱۰ صبح بیا جلو در خوابگاه._زود نیس؟&نه تازه خیلی هم دیره_باشه میبینمت.گوشیو قطع کردم.////
◁ته یون▷
جلو در سالن اصلی وایستاده بودم.اه این سوهو کجاااس؟؟پریدم جلو در که یهو خوردم به بکهیون.خودمو سریع کشیدم کنار:شرمنده م آقای بیون.&ببخشید.چانیول که پشت سر بکهیون بود پوزخند زد.آخرین نفر سوهو بود.با دیدن من جا خورد.دندونامو بهم فشردم.&چیزی شده؟_کتابام&هنوز مطالعه نکردم._بدون اجازم کتابامو گرفتی،من راضی نیسم.برش گردون.&اون کتابا تو کره نیستن._میدونم از نیویورک خریدم.انگلیسیت خوبه؟&هوم،دارم لذت میبرم._من دلیل کار اونشبتو نمیفهمم ولی کتابارو بهم برگردون.&مطالعه میکنم بعد میدم_الان میدی&نمیدم_همین الان میدی&نهههه.گوششو گرفتم.&آآآآآآآآآی_همین الان فهمیدی&ولم کن_کتابارو برگردون.#چه خبره؟؟؟ سریع گوششو ول کردم.منیجرمون بود#دارین چیکار میکنین؟؟_منو ببخشین#این چه کاری بود ته یون؟_زیاد سخت نگیرین با اجازه.سریع دوییدم و از سالن رفتم بیرون

۞هیومین۞
از سهون خواسته بودم ساعت۳ظهر بریم قرار.موهامو شونه کردم و محکم بالا بستمشون.یه تیکه از موهامو ریخته بودم روصورتم.نوک موهامو فر کردم.تاپم قرمز بود.دامنمم مشکی بود و تا بالای زانوم بود.کت براق مشکیمو برداشتم و پوشیدم.دستکش نقره ای که براق بودو از رو میز برداشتم و کردم دستم.اون زخم آزارم میداد،کیف دستی کوچولوی قرمز با یه کفش پاشنه ۱۰ سانتی قرمز.ادکلنم که بوی تلخی داشت رو برداشتم و به خودم زدم.همه چیم تکمیل بود.خط چشممو پر رنگتر کشیده بودم و رژ لبم قرمز بود.خیلی کم پیش میومد این مدلی آرایش کنم.امروز روز آخر بود.حداقل کل روزو باهاش خوش باشم و شب بهش بگم.این آخرین فرصتمه.ظرف غذاهارو برداشتم.واقعا دست پختم خوب بود.در اتاقو باز کردم.جلو در وایستاده بود.موهاشو ریخته بود رو صورتش.یه پیرهن سفید ساده پوشیده بود و با یه شلوار جین مشکی.یه کت سرمه ای دستش بود.لبخند زدم.&سلام_سلام&بریم؟_بریم.سوار ماشین شدیم.&خوب کجا بریم؟_لب دریا!&باشه
بعد ۲۰ مین ماشینو نگه داشت.از ماشین پیاده شدم._چقدر اینجا ساکته&اوهوم._ناهار خوردی؟&نه._چه خوب بیا باهم غذا بخوریم.&اینجا؟_اوهووم،ببینم زیر انداز داری؟&فک کنم////
✼جسیکا✼
عذاب وجدان داشت دیوونه م میکرد.باید از هیومین معذرت بخوام.از خوابگاه زدم بیرون.رفتم سمت خوابگاهشون،در اتاقو زدم.جیون دروباز کرد._آه سلام هیومین هست؟&سلام نه با سهون رفته سر قرار_چی ؟؟؟&با اوه سهون رفته سرقرار._لطفا بهش نگو که من اومدم اینجا&باشه.از زور خشم دستامو مشت کرده بودم کل بدنم میلرزید،رفته سرقرار با سهون؟؟؟آه نمیتونم دیگه تحمل کنم.///
✻هیومین✻
_وااااییی سهون بسه یخ زدم.&خیلی سردههه.پاهامونو گذاشته بودیم تو آب.همه چی یادم رفته بود خیلی خوشحال بودم._سهون خورشید داره غروب میکنه.&خوبه باشه.دستمو گرفت و رفتیم سمت ساحل._بیا بشینیم.رو ماسه های ساحل نشستم.سهون بغل دستم نشست.&امروز روز خیلی خوبی بود.توی دلم گفتن و بدترین روزت.نفس عمیق کشیدم.قیافه جدی به خودم گرفتم،_سهون&جانم_میخوام یه چیزی بهت بگم.&چی؟_بیا تموم کنیم&چیو_رابطمونو.&چییی؟_باید این رابطه تموم بشه،من و تو بدرد هم نمیخوریم.این رابطه به صلاح هیچکدوممون نیست.از جام بلند شدم کفشامو پام کردم.از جاش بلند شد و روبروم واستاد:من برای تو چی هستم؟اسباب بازی؟.با سردی بهش نگاه کردم&یعنی یعنی هیچ حسی بهم نداشتی؟تو عاشق من نبودی؟_نه من هیچ علاقه ای بهت نداشتم،فقط برام سرگرمی بودی.من عاشق تو نیستم اوه سهون.حتی بهت فکرم نمیکنم.اشک تو چشماش جمع شده بود.از خودم متنفر بودم.قلبم داشت خودشو محکم میکوبوند به سینه م،بزور خودمو سر پا نگه داشتم.نمیخواستم اذیت شه.محکم با دوتا دستاش بازومو گرفت،&هیومین خواهش میکنم بهم دروغ نگو،خواهش میکنم.میدونم میدونم دوسم داری.قطره اشکش ریخت پایین،قلبم آتیش گرفت.دستمو گرفتم،&میشنوی صدای قلبمو؟توروخدا بس کن داری شوخی میکنی؟_من باهات شوخی ندارم،توبرام اهمیتی نداری.من دوست ندارم.محکم بغلم کرد:نه من نمیتونم بدون تو زنده باشم.داری منو میکشی بس کن.نمیزارم ترکم کنی.تو دنیای منی.همه چیز منی.)کاش من میمردم.کاش الان قلبم وایمیستاد.کاش زجر دادنشو نمیدیدم.خودمو از بغلش کشیدم بیرون.کیفمو از رو زمین برداشتم.سهون داشت گریه میکرد.کاش هیچوقت گریه یک مردو نمیدیدم.ماشینی که بابام فرستاد اومد.سوار شدم،ماشین گاز داد.صدای زجه های سهون رو میشنیدم.دنبال ماشین دویید.دوتا دستمو گذاشتم جلوی دهنم بغضم ترکید.اشکام سرازیر شدن.هق هقم بلند تر شد.به سختی میتونستم نفس بکشم.کاش کاش هیچوقت باهاش آشنا نمیشدم....صداش همش تو گوشم بود(تو عاشق من نبودی؟نه من نمیتونم بدون تو زندگی کنم..........تو دنیای منی.......همه چیز منی)خاطراتم برام زنده شده بود،اونشب رو استیج،وقتی گوشیشو گرفتم.آهنگی که باهم خوندیم.اونروز تو شهربازی......چطور الان زندگی کنم؟بدون...سهون

◈سهون◈
ماشین حرکت کرد.داد زدم:هیومیییییییییین نهههههههه نهههههه تررررکمممممم نکننننننن.دنبال ماشین دوییدم.اما بهش نرسیدم.هوا تاریک شده بود.اشکام بند نمیومد.رو زانوهام روی ماسه های ساحل نشستم.قلبم درد گرفته بود،انگار که از وسط نصف شده._خداااااااااااااااااااااااااااااااا.صدای فریادم سکوت ساحل رو شکست.سرمو کوبوندم زمین.////
✫ته یون✫
رو مبل نشسته بودم،داشتم سعی میکردم یه آهنگی با گیتارم بزنم،سویونگ رو تختش دراز کشیده بود و هی خودشو اینور و اونور میکرد.زیر لب غر غر میکرد و بعضی موقع ها ادای گریه کردنو درمیورد.امروز تو کلاس سوال پیچش کردم که چرا به چانیول قهوه و شکلات داده.اما حرفی نزد،حتما یه چیزی شده.چقدر اخیرا اتفاقای عجیبی میوفته.از جام بلند شدم،تلویزیون آهنگ wolf اکسو رو گذاشته بود،بادیدن بکهیون قلبم شروع کرد به تند تند زدن.گیتارو گذاشتم کنار.در اتاقو باز کردم.رفتم تو بالکن.خوابگاهمون روبروی خوابگاه اکسو و تی آرا بود،دستامو روی نرده های سرد بالکن گذاشتم.نسیم خنکی موهامو نوازش میکرد.به بالکن خوابگاهشون نگاه کردم.درش باز شد.یه پسرراومد رو بالکن.بکهیون بود،یه تیشرت مشکی تنش بود،با شلوار جین سبز.با دیدن من ماتش برد.چشم از روش برنداشتم.دلم میخواست دوباره روزای قبل برگرده.سرمو انداختم پایین.برگشتم رفتم سمت در یک بار دیگه نگاش کردم.دروباز کردم و رفتم سمت اتاقم.////
✽کریس✽
ساعت ۱۰ شب بود هنوز سهون برنگشته بود،یعنی کجاس؟بهش زنگ زدم.(سلام اوه سهونم،درحال حاضر در دسترس نمیباشم اگه کاری باهام داری پیغام بگذار ...)اه لعنتی.در اتاق باز شد.سهون اومد تو.کاملا بی حال بود.چشماش قرمز بود.لباساش پر از خاک بود.موهاش بهم ریخته بود.سریع از جام بلند شدم رفتم سمتش،سرش پایین بود. بازوشو گرفتم_سهون،چه بلایی سرت اومده؟سرشو اورد بالا.چشماش غمگین بود.انگار بدنش روح نداشت.رنگش پریده بود._سهون..چیشده؟هان؟&ک..ک..ریس.سرشو گذاشت رو شونه م.محکم بغلش کردم._هی پسر چیشده؟قلبم اومد تو دهنم.&ه..هیومین ترکم کرد...اون دو..سم نداش..ت.انگار یه شوک بهم وارد کردن.از خودم جداش کردم.به صورتش نگاه کردم._چییی؟ چی میگی؟از حال رفت.بدنش شل شد._سهوووون!اوه سهووون///
✼هیومین✼
روبروی تلویزیون نشسته بودم.۲ روز میگذشت که خبر نامزدی من و شیوون پخش شده بود.از اون روزی که باسهون بهم زدم دیگه ندیدمش.حتی سرکلاسم نیومده بود.جسیکا خیلی باهام مهربون شده بود.از جام بلند شدم.پالتومو پوشیدم.رفتم تو حیاط مدرسه.رو اون صندلی که همیشه مینشتم،نشستم.بعضی از بچه ها داشتن والیبال بازی میکردن،سرمو انداختم پایین،احساس کردم یکی اومد کنارم نشست.سرمو اوردم بالا.کریس بود.به روبروش نگاه کرد و گفت:دنیا خیلی بی عدالته،آهی کشید و ادامه داد.وقتی یه نوجوون ۱۳ ساله بودم.عاشق دختری که تو محلمون بود شدم.اون دختر زیبا و مهربون بود.بعد مدتی فهمیدم که بهترین دوستم که از بچگی باهاش بزرگ شده بودم ،اون دخترو دوس داره.خیلی عصبانی شده بودم.نمیخواستم اون دور و ور دختری که دوس دارم بپلکه،بهش گفتم که من اون دخترو دوس دارم،میدونی اون چیکار کرد؟فقط لبخند زد و گفت باشه من ولش میکنم.من خیلی خوشحال شدم.برخلاف الان،پسر شاد و شیطونی بودم،بزور میتونستی لبخندو از روی لبای من برداری.۲ روز بعد اینکه به دوستم گفتم اون دخترو ول کنه،اونا از اون محله رفتن.من به اون دختر اعتراف کردم و ازش خواستم قلبمو قبول کنه.اونم پذیرفت،دوسال با اون دختر یه عشق شیرینو تجربه کردم،بهترین عشق دنیا بود،احساس میکردم خوشبخت ترین آدمم.یک روز که باهم رفتیم سرقرار. دلش بستنی خواست منم خواستم برم براش بستنی بخرم.خیلی اصرار کرد خودشم بیاد ولی من نذاشتم میخواستم اون گردبندی که براش خریده بودم بهش بدم،میخواستم سوپرایز بشه.نذاشتم باهام بیاد،بستنیو خریدم وقتی برگشتم....یکم مکث کرد.&اون دختر رو زمین غرق خون بود.یه ماشین بهش زده بود و فرار کرده بود.کل مردم دورش جمع شده بودن.وقتی سرمو گذاشتم رو قلبش....قلبش واستاده بود.دیگه نفس نمیکشید.هیچوقت قلبم برای هیچ دختری اینجوری نلرزیده بود.بهم نگاه کرد.&به خودم قول داده بودم عاشق هیچ دختری نشم،اما تو باعث شدی قولمو بشکونم.من مثل دوستم،تپرو سپردم به سهون،اما تو نه مال من شدی نه مال سهون.از رو صندلی بلند شد.پس بخاطر همین همیشه توخودش بود،پس برای همین انقد غمگین بود.دلم براش میسوخت.نزدیک بود اشکم در بیاد.آروم راه افتاد._کریس.واستاد_متاسفم واقعا متاسفم.روشو برگردوند.&هنوزم سهونو دوس داری؟...میدونم که هنوز دوسش داری.ولی اینکه بهش دروغ گفتی تصمیم خوبی نبود.اون داره نابود میشه مثل من.ب روی خودش نمیاره ولی تو خواب اسمتو میگه.بالششم همیشه خیسه._من نمیتونم کاری کنم واقعا کاری از دستم برنمیاد.لبخند زد.به راهش ادامه داد.





طبقه بندی: رمان ستارگان عشق،

[ جمعه 19 آذر 1395 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
بیست اسکریپت
وان اسکریپت
خانه اسکریپت

دریافت کد موزیک

ساخت كد آهنگ

Ss501 - Love Ya
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار