تبلیغات
رمان های کره ای - ستارگان عاشق
ستارگان عاشق
سلام سلام 
خوبید امتحانا خوبه
خب دیگه امتحانام تموم شد 
وقول میدم که اگه شما هم همراهیم کنید هفته ای دوبار اپ میکنم
برای خوندن حرفام برید ادامه ی مطلب
خب لذت ببرید از قسمت جدید ستارگان عاشق


✽سوهو✽
دیگه کارای سهون داشت نگرانم میکرد.چشم پسرا به من بود،هرچی میشد به من میگفتن،آخ چقد بده که من لیدرم.تو این چند روز اخیر سهون خیلی دردسر درست میکرد.تاحالا چندنفرو کتک زده.بیشتر موقع ها صورت و دستش خونیه.الکلم زیاد میخوره.در اتاق باز شد،شیومین و چن آشفته اومدن تو.هردوتاشون شروع کردن به حرف زدن._هی هی یکی یکی حرف بزنین،شیو:باز سهون قاط زده از اتاقش صدای شکستن شیشه میاد.چن:دراتاقشم قفله._کریس کجاس؟ شیو و چن:نمیدونم_اگه اون تو باشه که بدبخته.سریع دوییدم سمت اتاقشون.چند ضربه به در زدم_سهوووووون،بس کنننننن،اوه سهوننننن&منم توروخدا دروباز کننننن&دست از سرم بردارییییین.سویون و بورام و ایون جونگ از اتاقاشون اومدن بیرون،نیازی به سوال پرسیدن نبود،همه این جریانو میدونستن.ایندفعه ضربه خیلی محکم تری زدم.&هیونگ خواهش میکنم برو.ایندفعه صداش نزدیک بود.انگار جلو در بود.هیومین اومد تو خوابگاه،ولی ناراحت بود.شاید تنها کسی که میتونست کمک کنه اون بود.دخترا در گوشش یه چیزایی گفتن.خیلی تعجب کرد و به من نگاه کرد.رفتم سمتش_خواهش میکنم کمکش کن.هیومین:چه کمکی؟من چیکار میتونم بکنم؟_سهون بهت نیاز داره،ما همه اونو دوس داریم اون عضو خانواده ماس،برادر کوچک ما.&اون به یه دختری که نامزد داره احتیاج داره؟_نه اون به دختری که عاشقشه احتیاج داره.چانیول دستشو گذاشت رو شونه م.:و اون دخترهم عاشقشه.صدای شکستن،یه چیز دیگه اومد.
✵هیومین✵
به چشمای پر التماس این پسرا چی بگم،اینا واقعا مثل یک خانواده پشت هم بودن،ایون جونگ هی نیشگون میگرفت.بازم صدای شکستن اومد.سوهو:خواهش میکنم _متاسفم.اومدم برم سمت اتاقم که جلوی پام زانو زد.پسرا خیلی جا خوردن.خودمم تعجب کردم،لیدر اکسو جلوی پام زانو زد!!.نشستم روبروش._باشه لطفا بلند شو.لبخند زد و بلند شد.رفت سمت در با مشتش چند ضربه زد&سهون دروبازکن هیومین اینجاس.چندثانیه گذشت در باز شد..پشت سوهو واستاده بودم.با دیدن وضع وحشتناک اتاق ترسیدم.آینه شکسته بود،پرده ها پاره شده بود،شیشه هایی که رو زمین بود،سهون پاشو گذاشت رو یکی از شیشه ها و جلو در واستاد،بهش نگاه کردم،زیر چشماش سیاه شده بود،دور دست راستش باند پیچیده بود.تو اون یکی دستش یه شیشه الکل بود.سوهو رفت کنار.لبخند زد:به کی اومده.سلام هیومین.بیا بیا تو.باترس به سوهو نگاه کردم.سرشو تکون داد و لب خونی کرد برو.از روی شیشه ها با احتیاط رد شدم،در اتاقو بست و قفل کرد.&اتاقمون قشنگ نیس؟شیشه الکلو انداخت پایین.شبیه دیوونه ها شده بود.اومد طرفم _اینکارا چیه میکنی؟چه فایده ای داره؟&فایده؟نمیدونم _دیگه اینکارارو نکن لطفا،الکل نخور.به خودت آسیب نرسون.دیگه من میرم.اومد جلوم یه قدم رفتم عقب خوردم به دیوار&کجا با این عجله بزار برات قهوه بیارم اممم قهوه دوس داری یا شراب؟_سهون من..باید برم&میدونستی دلم چقد برات تنگ شده؟با دستش موهامو نوازش کرد._برام اهمیتی نداره.خودشو نزدیک تر کرد،گند زدم.&نامزدتو دوس داری؟از من بهتره؟طعم لباتو چشیده؟_س..&میدونی چقدر دلم میخواست بغلت کنم؟میدونی چقدر دلم میخواست کنارم باشی؟_بس کن.دادزد:هــیچــی نمیدوونی.بغض گلومو گرفته بود.سرمو انداختم پائین،چونه مو گرفت و سرمو اوردم بالا.&ناراحت نباش،توکه گناهی نداری،تقصیر این قلبه.محکم با مشت کوبید به قلبش.دستشو گرفتم._سهووون بس کن.قطره اشکم ریخت.سریع اومد جلو و لباشو گذاشت رو لبام.دیوانه وار لبامو میبوسید............
❅چانیول❅
نشسته بودم رو زمین،رو بروی دراتاق.بقیه بچه هام کنار من پخش شده بودن.بکهیون هی جلودر قدم میزد.بعضی موقع ها گوششو میذاشت رو در،ولی سوهو دعواش میکرد._اه بشین دیگه سرگیجه گرفتم.بکی:نیم ساعته که هنوز نیومده بیرون.لوهان:خو چیکار داری؟بکی:تو یکی بیشین سرجات آهوی بی خاصیت.لوهان:عرررراوناهم ازتو نظر نخواستن.بکی:الان شبیه خرا شدی.کای:میشه ساکت شین.لوهان:نه.بکهیون توهم شبیه پاندایی.تاعو:من پاندام،لوهان:ببخشید حواسم نبود.لی:خفه شییین._سوهو حال سهون خوب نیس،فک نکنم خوب باشه که کنارهم باشن،دلمم نمیخواد پس فردا سهونو با یه بچه ببینیم.سوهو:خیلی خوب برین در بزنین.بکهیون سریع حمله ور شد سمت در.دروباز نکردن.بکهیون درو شکوند.سریع پریدم پشت بکی.سر سهون روی پای هیومین بود،سهون خواب بود،هیومین داشت صورتشو نوازش میکرد.اوووف حدس میزدم،با این همه الکلی که خورده غش کنه.سوهو یه بالش برداشت.رفت سمتشون،هیومین از رو زمین بلند شد.سوهو بالشو گذاشت زیر سر سهون.سوهوتشکر کرد،هیومین اومد سمت ما.کشیدم کنار. رفت سمت اتاقش.////
❊ته یون❊
تو کافه تریا با سانی نشسته بودم،بستنیمو اوردن.شروع کردم به خوردنش اممم به به.&ببخشید،سرمو اوردم بالا.سوهو بود،چندتا کتابو گذاشت جلوم.&اینم کتاباتون ممنونم.کتابارو چک کردم.وااای هری پاتر نبود._یکیش نیس.&کدوم؟_هری پاتر.&واقعا؟_هوم&خیلی به اون کتاب علاقه داشتین؟_راستش داستان مورد علاقمه.&باشه میرم لا ب لای کتابامو نگاه میکنم پیداش کردم میارم._هااایییش من هنوز اونو نخونده بودم.&تو بخاطر اون گوش منو کشیدی.سانی چشاش چهارتا شد._توهم افتادی رومن.کلی مسخره م کردن.با لحن تمسخر گفت:من متاااسفم_نه من متاسفم.از جام بلند شدم.یکی از کتابارو برداشتم.با لبخند گفتم:میری هری پاترو میاری یا اینو بکوبونم تو سرت.&اصلا نمیارم._چی؟ زبونشو دراورد و دویید.دوییدم دنبالش:هی!هی آه میکشمتتتتتت.برگشتم و نشستم سرجام، سانی میخندید.سانی:فک کنم ازت خوشش اومده._چیی؟&اون کتابو نیاورد تا بهونه داشته باشه باز ببینتت._چرا به فکر خودم نرسیده بود.لبخند شیطنت آمیزی زدم._خو کیه که منو ببینه و خوشش نیاد.&خوب حالا پررو نشو._باشه.هر دوتامون خندیدیم///
✮بکی✮
رفتم تو اتاق سوهو.حس فضولیم باز گل کرده.پوووف جز کتاب چیز دیگه ای نداره.کتاب رو میزشو برداشتم.هری پاتر۶ پوووف،خاک تو سرت پسر.زدم زیر خنده.کتابو باز کردم.یه چیزی نوشته بودن:از طرف سئوهیون برای دوست عزیزم ته یون.ته یون؟؟؟!!!در اتاق باز شد.سوهو اومد تو سریع کتابو پشتم قایم کردم.با دیدنم جا خورد.&هی اینجا چیکار میکنی؟_میخواستم جن گیری کنم.&چی؟_به طبق یک افسانه باید تو اتاق لیدر اینکارو میکردم.&بکهیون اون چیه پشت سرت؟_لوازم مورد نیاز برای جن گیری.&خر خودتی_جانم؟ سریع اومد طرفم.&بدش به من._چیو؟&اون کتابی که رو میز بود.اوردمش جلو_اینو؟&آره.سریه بادوتا دستش یه سمت کتابو گرفت کشید سمت خودش._بزار من بخونمششش&نههه.انگار طناب کشی بود فقط ورژن کتاب کشیش.من میکشیدم اون میکشید.یهو کتاب پاره شد.هردوتامون پرت شدیم.به نصفه کتابه تو دستم نگاه کردم._آه حالا بهتر شد.کتابو باز کردم و ورقه هاشو کندم و جر واجر کردم.سوهو قرمز شده بود.داد زد:بـــــــــکــــــــهــــــیــــــــووووووووووووووون

✾چانیول✾
ژووون باوا تام و جری!!❤ــــ❤ در اتاق باز شد&آآآآآآااااای غلط کردم.برگشتم.سوهو عصبانی بود از گوش بکهیون گرفته بود.پرتش کرد تو اتاق ،درو بست.بکی داد زد:اگه گوشم مثل چانیول شه میکشمت.دهنمو کج کردم بالش بغلمو پرت کردم.خورد تو سرش.&اآااااای_حقته.&یودا کوچول چرا قهر میکنی._باشه بیا بوسم کن ببخشمت.&خفه شو دیه.برگشتم تا تام و جریو نگاه کنم.تموم شده بود.اه هاااایییششش._همش تقصیر توعه بکیییی.&خو برو سی دیشو بخر._سی دیشو؟&اوهوم.اه کی میره این همه راهو.کاش یکی بود که...لبخند شیطنت آمیزی زدم.
۞سویونگ۞
برو برو برو اه لعنتی.خوک کثافت.اییش.داشتم انگری برد بازی میکردم.ته یون رفته بود بیرون.تنها تو اتاق نشسته بودم.صدای در زدن اومد.پوووف.درو باز کردم چانیول بود.هلم داد و اومد تو._هــی!&سلامت کو._خودتم سلام نکردیا.&مگه من برده توام؟از حرص زیاد لبامو گاز گرفتم.&چه دکوراسیون مزخرفی._من دوسش دارم.&برای من مهمه؟_خودتم میدونی تو یکی از بدترین دنسرای اکسویی،فقط به خاطر بدشانسی من بردی ولی در اصل بازنده ای.حالاهم برو بیرون نمیخوام ته یون فکر بد کنه،تازه توانی وان هم تو خوابگاه ما زندگی میکنن،ممکنه سوء تفاهم..&چییی؟ توانی وان؟؟؟_اوهوم.&وااای فوق العاده س.با تعجب بهش نگاه کردم.آب دهنشو قورت داد و خودشو جمع و جور کرد.&خوب برده حقیر من ازت یه چیزی میخوام.واااای خدا این بشر چقد حرصم میدهههه!_چی میخوای ارباب خنگ گوش دراز؟معلوم بود ناراحت شده انگشتشو گذاشت رو پیشونیم و فشار داد:هی مواظب حرف زدنت باش._آخ&خوب برو برام سری مجموعه های تام و جری رو بخر.دهنمو کج کردم._توشهر شما اینترنت اختراع شده؟&چطورمگه؟_آخه عقل کل برو دانلود کن.&پس تو به چه دردی میخوری؟_بدرد خوردن کیمچی.&من دی وی دیشو میخوام.فردا تو کلاس بهم بده خدافظ._مگه تو بچه ای؟؟&فضولیش به تو نیومده،فقط اون کاری که گفتمو انجام بده زیر لب گفتم:بدبخت گوش دراز بدقیافه.زشت احمق.&چییی؟_هیچی تو برو.
❈سوهو❈
تو کتاب فروشیا دنبال کتاب هری پاتر میگشتم،چندتا طرفدار زیاد دور و برم میپلکیدن ولی انگار خجالتی بود.اگه چانیول جای من بود میرفت باهاشون سلام میکرد._ببخشید کتاب هری پاتر ۶ رو ندارین؟&نه متاسفم.۱۰ تا مغازه رفتم ولی پیدا نشد.رفتم تویه کتاب فروشی خیلی بزرگ.یه پیرمرد صاحبش بود&دنبال چیزی میگردی پسرم؟_آه بله هری پاتر ۶ رو میخوام.&پسرم کتاباش به سختی گیر میاد بهتره فیلمشو نگاه کنی._فیلمش؟&آره_ممنون.از کتابفروشیه اومدم بیرون.لبخند زدم اممم پیشنهاد خوبی بود////
✿هیومین✿
جیون:هیومیییییین میدونم خواب نیسی پاشووووو_چیه؟رو تختم نشست&خوب باهم چیکار کردین؟_مگه من میپرسم تو با کای چیکار کردی؟&اونییی_اووف ولم کن&دلم خیلی براش میسوزه،با اینکه توهم دوسش داری ولی خودتو آدم بده کردی.همش تقصیر پدرته_جیون خواهش میکنم اینو به کسی نگو&آخه دیگه اعصابم خورد شده،بدون اطلاع به تو خبرو پخش کردن.تو فقط ۱ بار اون پسرو دیدی،اصلا چجوری میخوای تا آخر عمر باهاش زندگی کنی هان؟؟؟_شاید یه خونه جدا بگیرم و تنها زندگی کنم.پدرم فقط دنبال منفعت خودشه.&شماها ۲ سال دیگه باهم ازدواج میکنین شاید تو این مدت عاشقش شدی._جیون خودتم میدونی هیچی عشق اول نمیشه،من چجوری با وجود سهون میخوام به عشق بازی با شی وون مشغول شم.من از اون پسر متنفرم،حتی نمیخوام ۱ دیقه ببینمش الانم خیلی خوشحالم نمیبینمش.واقعا ممنونم که خدا این لطفو در حقم کرده.&حال سهون خوب بود؟_نه&کاملا مثل دیوونه ها شده.رفت و تلویزیون رو روشن کرد.&کای بهم یه سی دی از موزیک ویدیوهاشونو داد.اگه
دلت برای سهون تنگ شد نگاش کن.خیلی خوب بود جیون درد دلمو میدونست.حداقل اون به قول خودش منو آدم بده فرض نمیکرد.من اصلا به آینده م فکر نکردم.حتی نمیدونم چه بلای دیگه ای قراره سرم بیاد.&هیومین_هوم؟&این دفتر مال توعه؟رومو برگردوندم همون دفتری که ته یون بهم داده بود._آره.پرتش کرد طرفم.دفترو باز کردم.(این پسر داره قلب منو میلرزونه،چیکار کنم؟....کم کم دارم عاشقش میشم....من اوه سهونو پذیرفتم امروز برام یه خرس بزرگ اورد با.......امروز باهم آهنگ خوندیم از ۱۰ ،۱۰ گرفتیم وااای عالیه...من واقعا عاشق سهونم دیوانه وار دوستش دارم)اشکام سرازیر شد.&هیومین خوبی؟ سرمو به نشونه تایید تکون دادم.چرا نمیتونم جلوی این احساساتو بگیرم.آخه من چه گناهی کردم.کاش اون لحظه که سهون داشت ازم میپرسید( میدونی چقدر دلم میخواست بغلت کنم؟میدونی چقدر دلم میخواست کنارم باشی؟ هــیچــی نمیدوونی.)میگفتم آره میدونم،میدونم سهون،منم دلم آغوشتو میخواست،منم میخواستم کنارت باشم.اما چیکار کنم؟نمیتونم////
❅سویونگ❅
۱۰ تا از مجموعه هارو خریدم.جلوی در خوابگاه،.یونا رو دیدم با لبخند اومد سمتم:سلام عزیزم_اه سلام یونا جون&کجا بودی؟تام و جری نگاه میکنی؟_امممم چیزه&چیه؟_برای چانیوله.&چانیول؟؟؟؟؟کل ماجرا رو براش از سیر تا پیاز تعریف کردم.&الان تو اتاق من کسی نیس بیا بیا.رفتم تو اتاقش و رو مبل نشستم.&خوب سویونگ خودت میدونی چانیول یکی از بدترین دنسراس_هوم&و تو بدشانسی اوردی_اوهوم&خوب اون قصد داره اذیتت کنه_اوووهوووم&توهم الان برده شی_آرهههه&خوب پس_پس چی؟اه میشه درست حسابی بحرفی.&خوب تو وسط حرفم نپر.خوب توهم اذیتش کن به عنوان یه برده.باید یه کاری کنی که دست از سرت برداره یعنی تا آخر عمرت میخوای برده ش بمونی؟این وحشتناکه.باید این شرطو یه جو ری تمومش کنی.اممم راحت تر بگم از دستت آسی شه،خودش بیاد به پات بیوفته که دیگه برده ش نباشی._وااای من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم.&خوب منم کمکت میکنم.قدم اول آزار و اذیت.اون دی وی دیا رو بده به من._وااای ممنون اونی.دی وی دیا رو دادم بهش.&اینارو بسپار به من فردا بهت اینارو میدم بهت بده به چانیول._پربدم بغلش._من دیگه میرم ممنون.&فایتینگ سویونگ.
✮هیومین✯
تو کلاس نشسته بودم و داشتم کتاب تاریخ موسیقیو ورق میزدم،همه داشتن بازیگوشی میکردن.خداروشکر هنوز چانیول و بکهیون نیومدن.اصلا بیخیالنا انگار امتحان دارن.در باز شد.سرمو اوردم بالا.پسرای اکسو اومدن.سهون رو با زور اوردن چشم تو چشم شدیم.سریع سرمو انداختم پائین.یا خدا چانیول و بکهیون شروع کردن.یهو صدای دست زدن اومد.سرمو اوردم بالا.انگار ایست قلبی کردم این اینجا چیکار میکرد؟؟؟

✽هیومین✽
شی وون با لبخند بهم نگاه میکرد یونیفرم مدرسه رو پوشیده بود.شروع کرد به حرف زدن:خوب سلام من ییم شی وون هستم.دانش آموز جدید این مدرسه.امبدوارم با من مهربون باشین.رفت رو اون نیمکت خالی نشست.ناخودآگاه به سهون نگاه کردم.اخم کرده بود و سرش پایین بود.همینو کم داشتیم.حالا باید با اینم کنار بیام.جیون دستمو گرفت&اونی ما پشتتیم.و به دخترا اشاره کرد.لبخند زدم.شاید از لحاظ ظاهری آروم شده بودم اما از درون یه طوفان بزرگ قرار داشت///
❧چانیول❧
با زور تاعو و لی رو اوردم.بکهیونم خودش اومده بود.ژووون برده م برام چی اورده❤ـــ❤
۴ تامون با زور خودمون رو مبل جا کردیم.پفیلا رو برداشتم.بکهیونم لامپو خاموش کرده بود.دی وی دی اولو گذاشتم.تیتراژش اومد.دیری دیریییین دیرین.شروع شد.همه جا تاریک بود این فیلم بودکه!!!تاعو بغل دستم بود شروع کرد به لرزیدن.یه آدم بود شنل دستش بود تویه جنگل راه میرفت.یه تبرم دستش بود.رسید به یه خونه.رعدو برق زد.تاعو بیش از حد داشت میلرزید.رفت داخله خونه ۱ دونه زن و مرد تو خونه بودن.تبرشو اورد بالا ااااگییییشوووووم.کله دوتاشونو با تبر زد.صورت آدمرو نشون داد چشماش قرمز بود صورتش سیاه دندوناشم خونی.رو صورتش استپ کردم.لی شروع کرد به جیغ زدن.تاعو هم مثل بچه ها گریه میکرد.لی شروع کرد به زدن بکهیون.فقط جیغ میکشید.انگار جنی شده باشه.بکهیون داد میزد:کمکککککک.وای خدا این دوتا هم از فیلم ترسناک میترسیدن.لامپو روشن کردم.لباس بکهیون جر واجر شده بود.لی نعره زنان اومد سمت من! فرار کردم:واااای دلتتتت میاد یودا کوچولو رو بزنیییی؟؟؟لی:میکشمتتتتتت چانیولللللللل.تاعو از اونجا داد میزد:ماااااامااااااان پوکر فیس شده بود بوخودا.بکهیون داشت دلداریش میداد.لی بلاخره بهم رسید. ★ته یون★
آخیش مشقام تموم شددد.صدای در اومد.بلند شدمو دروباز کردم.سوهو بود:سلام_سلام. به تیپم یه نگاه کرد.یه شلوار جذب یخی با یه بلوز سفید.&یه کت بردار_چرا؟&مگه هری پاترو نمیخوای؟_اوهوم&خوب بدو دیگه.کت قهوه ای چرممو برداشتم و پوشیدم.کیف مشکیمو برداشتم و گوشیمو انداختم توش.کتونی مشکیمو پام کردم.دنبالش راه افتادم رفت سمت پارکینگ.یه پورشه مشکی بود.درو برام باز کرد.نشستم تو ماشین.میتونستم بهش اعتماد کنم چون همه میگن یه آدم نمونه س و فهمیده و عاقله.راه افتاد.جلوی یه سینما نگه داشت.از ماشین پیاده شدم.ترجیح دادم چیزی نگم.رفتیم تو.کسی نبود_چرا اینجا خالیه؟&اممم رزوش کردم._اما من کتاب میخواستم چه ربطی به سینما داره رو یکی از صندلیا نشست بیا بشین الان شروع میشه.رفتم بغل دستش نشستم........ای خدا این جنیو بکش همش به همه لب میده.سوهو هی سرفه میکرد منم سعی میکردم خونسرد باشم.............وااای چه فیلم باحالیه.....۱ ساعت و ۴۰ دیقه از فیلم میگذشت.هری با دامبلدور رفت تویه جا دنبال گردنبند.خیلی تاریک بود دیگه کم کم داشتم میترسم.یهو چندتا موجود از دریا در اومدن.جیغ کشیدمو پریدم طرف سوهو.چشامو باز کردم.سرم رویه سینه ی سوهو بود.دستشو گذاشته بود رو سرم.سریع خودمو کشیدم کنار و تک سرفه کردم///
۞سویونگ۞
رفتم تو کلاس.به ردیف اکسو نگاه کردم.تاعو و لی کنار هم نشسته بودن.هردوتاشون کلاه پشمی گذاشته بودن رو سرشون.یه کاپشن بزرگ پوشیده بودن.دست به سینه بودنو میلرزیدن.پشتشونو نگاه کردم.چانیول و بکهیون نشسته بودن.سر و صورتشون پر از چسب زخم بود.یه طرف لب بکهیون کبود بود و دور یکی از چشای چانی کبود بود.خیلی خنده م گرفته بود ولی به روی خودم نیوردم.یونا برام دست تکون داد.رفتم و کنارش نشستم.هردوتامون خندیدیم.اگه به چانیول کارد میزدی خونش درنمیومد.خودمو برای هرگونه دعوا آماده کرده بودم.درکلاس باز شد هیومین با عصبانیت اومد تو.پشت سرش شی وون اومد.هوووف طفلکی.سهون بهش خیره شد.رومو برگردوندم._میگم یونا&جونم اونی_میترسم بکهیون باهات لج بیوفته.&واقعا؟_بکهیون خیلی شره&وااایییی حالا چیکار کنم؟ولش کن اشکال نداره از زندگی یکنواخت خسته شدم._ای بلا!معلم اومد تو خانم کیم بود&خانم کیم:سلام$سلاممم.خانم کیم:اممم خوب تا یادم نرفته بزارین بگم قراره بریم اردو.البته هفته آینده._هوراااااااا.خانم کیم:خوب بریم سر درسمون

✵هیومین✵
وسایلمو انداختم تو یه ساک بزرگ.گوشیم زنگ خورد.شی وون بود.قطع کردم و انداختمش تو کیفم.رفتم تو کشوهامو بگردم ساعت بردارم.چشمم خورد به یه جعبه کوچیک که یه پاپیون صورتی روش بود.بازش کردم.همون گردنبندی بود که سهون بهم داده بود،انداختمش گردنم.موهامو محکم بالا بستم.گردبند نقره ای که طرحش یه love بود که روش یه ستاره بود.شاید معنی عشق یه ستاره رو بده.چه جالب.دراتاق بازشد جیون:بدو دیگه هیومین.ساکمو برداشتم.در اتاقو بستو قفل کرد.رفتیم جلو در خروجی مدرسه.یونا و سویونگ بدو بدو اومد سمتم._هی چیشده؟ اومدن پشت من قایم شدن .یهو یه سطل آب ریخت روم.چشامو باز کردم.چانیول و بکهیون با تعجب بهم نگاه میکردن._اشکال نداره،من همیشه بدبختم.اینم روش.همه داشتن نگام میکردن.سویونگ و یونا دررفتن.چانیول سطلو انداخت طرفشون.جسیکا پیش سهون واستاده بود.سهون خیلی باهاش گرم گرفته بود.باهم حرف میزدنو میخندیدن.نمیدونم چرا احساس کردم حسودیم شد.سهون نگاه سردی بهم انداخت.اتوبوس اومد.ساکمو به زور بلند کردم.تا در اتوبوس بردم ولی از دستم افتاد.یکی بلندش کرد.سرمو اوردم بالا.شی وون بود.لبخند زدو دستمو گرفت.به ناچار مجبور شدم باهاش برم،رو یکی از صندلیا نشست.کنارش نشستم.داشتم با دستمال صورتمو خشک میکردم.&خوب هیومین من چطوره؟_ییم شی وون هزاران بار بهت گفتم دوس ندارم بهم نزدیک بشی،کار اونروزتو فراموش میکنم.از اینکه کمکم کردی ساکمو بیارم ممنونم.ولی امیدوارم زیاد دور و بر من نپلکی و گفتم من باهات قرار نمیزارم.خیلیم خوشم نمیاد خودتو بزور تو دل من جا کنی&حرفات تموم شد؟ اومد جلو و لپمو بوس کرد.سریع هلش دادم اونور لبخند زد.یه سیلی بهش زدم.ساکمو برداشتمو رفتم سمت تی آرا///
✵سهون✵
جسیکا راست میگفت وقتی هیومین براش اهمیت نداره من چرا باید عزادار باشم؟جسیکا وسیله ی خوبی برای انتقام گیری بود.با اینکه با تمام وجود از جسی بدم میومد برای زجر دادن هیومین وسیله ی خوبیه.$وواااای.برگشتم.هیومین قرمز شده بود یه سیلی به شی وون زد و بلند شد.جسی:هههه چه فیلمی بازی کرد._آه آره.&سهون_بله؟&بله نه بگو جانم.لبخند مصنوعی زدم_جانم؟&ته یون و سوهو رفته بودن فیلم ببینن منم میخوام._چی؟سوهو و کی؟&ته یون_خوب ما الان داریم میریم اردو میخوای به راننده بگم ببرتمون سینما؟&نه بعد اردو._باشه&آفرییین.تکیه دادم.تو ساکم دنبال هدفونم گشتم.شوک برقی رو دیدم.یاد اونروز افتادم،نزدیک بود اونروز به خاطر من بمیره.وقتی آبمیوه شو ریخت رو شلوارم.به پشت سرم نگاه کردم.هیومین داشت بهم نگاه میکرد.سریع سرشو انداخت پائین.////
با لوهان و بکهیون و چانیول افتادیم تو یه اتاق به قول فنا(هونهانو و بکیول)از فکر خودم خنده م گرفت.اورده بودنمون یه جایی نزدیک کوه و جنگلو دریا.لباسمو عوض کردم.بکی و چانی داشتن درگوش هم پچ پچ میکردن.چانیول:نه این خیلی وحشتناکه،گناه دارن.بکی:راس میگی...آهان گوشتو بیار.چانی:ایوللللل این خوبه.بریم.لوهان:باز چیشده؟بکی:هان ؟هیچی آهو جون.رفتیم سر میز غذا.جسیکا اومد پیشم نشست.میزش خیلی بزرگ بود.واقعا این مدرسه سازه خرپوله ها.شی وون دست هیومینو گرفت.با دیدن من لبخند زدو اومد روبروم نشست.هیومین که عصبانی بود محکم از بازوش نیشگون گرفت.به روبروش نگاه کرد منو دید.انگار این نامزده دوس داره اذیت کنه.هیومین میخواست بلندشه بره.جسی:آه سلام هیومین جون.دستمو گرفت.کای اومد بغل دستم نشست.هیومین:سلام عزیزم.جسی:کجا با این عجله بشین.اممم شما باید نامزد هیومین باشین من جسیکا جانگم خوشبختم.شی وون:منم ییم شی وونم خوشبختم.جسی:بله میشن اسمتون.فیلماتونو دیدم.نمیتونستم نگاه از هیومین بردارم.سرشو انداخته بود پایین.گردنبند تو گردنشو من خریده بودم.اگه الان میتونستم حتما بغلش میکردم.آب دهنمو قورت دادم.شامو اوردن.یونا و سویونگ اومدن کنار هیومین نشستن.چانی و بکی اومدن کنار کای نشستن.سویونگ معلوم بود ترسیده.ولی چانی میخندید.وااا اینا چشونه؟شروع کردم به غذا خورن یهو یونا جیغ کشید.سویونگم جیغ کشید.چندتا سوسک تو غذاشون بود.چانی و بکی میخندیدن.کای قهقه زد.یونا آبشو برداشتو ریخت رو صورت بکهیون.چانیولم آبشو برداشت ریخت رو سویونگ.سویونگ جیغ کشیدو فرار کرد.یهــت.اشتهام گرفته شد.دستمو از تو دست جسی کشیدم بیرون و بلند شدم.کای اومد دنبالم:هی سهون اوه سهون._هوم؟&یه لحظه باهام بیا.میخوام کیف جیونو از تو اتاقش ببرم براش._باشه.رفتیم سمت خوابگاه دخترا.دریه اتاقو باز کرد.۲ تا تخت بزرگ بود.کای رفت اونور.ساک هیومین درش باز بود یه دفتر قهوه ای از توش دیده میشد.رفتم سمتش.به کای نگاه کردم.حواسش نبود،دفترو برداشتم و بازش کردم.نوشته هاش درمورد من بود.&سهون! دفترو گذاشتم لای کتم._بله؟&بریم؟_بریم.////
رو تخت دراز کشیده بودم،لوهان پاشو انداخته بود رومنو خوابیده بود.چانی و بکی هم طبق معمول شلوغ میکردن._بگیرین بخوابین اه.$نههه_برم به منیجر بگم؟بکی:نه غلط کردیم.هردوتاشون رفتن رو تختاشونو.چراغو خاموش کردن.نور گوشیمو روشن کردم.دفتروباز کردم.............(پدرم منو مجبور کرده با ییم شی وون نامزد کنم،من حتی میخواستم بمیرم اما خدا این اجازه روهم به من نداد.اول اسمشو نوشتم رو رگم،میخوام همیشه داغ این عشق تو دلم بمونه.پدرم باعث شد دخترش بمیره........................هرچه قدر سعی میکنم فراموشش کنم بدتر به سمتش کشیده میشم.اون منو گناهکار میدونه...........سه ون ترکم کرد.رفت با جسیکا من باید الان خوشحال باشم؟حداقل اگه منو فراموش کنه من نمیتونم فراموشش کنم.......هیومین گریه نکن،هیومین گریه نکن.سرد باش ،سردباش،سردباش......)من داشتم چیکار میکردم؟ای خدا.یعنی همه چی تقصیر پدرشه؟اون مجبور شده؟من اونو مقصر میدونستم؟وااای

۞هیومین۞
با لباس عروسی که تنم بود یه چرخی زدم.یه کلیسا اونجا بود.رفتم سمتش.از دور سهونو دیدم.لبخند نشست رو لبام.داشتم میرفتم سمتش که شی وون اومد جلوم.یه عروس دیگه رفت سمت سهون.سهون با دیدن اون عروس خندید و خوشحال شد،دست همو گرفتن.عروس برگشت.جسیکا بود.شی وون دستمو گرفت.نمیتونستم باور کنم شی وون منو بزور میکشیدو میبرد._ نهههههه ولم کنننن،سهون،سهون،سهون خواهش میکنم.خواهش میکنم
از خواب پریدم،دونه های عرقای سرد رو پیشونیم بود،لامپ روشن بود،جیون و بورام و کیوری بالا سرم بودن.کیوری:خوبی؟.آب دهنمو قورت دادم_آ..اره بورام:همش تو خواب میگفتی سهون،فک کردم واقعا اومده اینجا.جیون:اگه اومده بود که من جیغ میکشیدم.بورام:لوهان خیلی نگرانه سهونه،اوووف هیومین سعی کن باهاش تویه اتاق تنها نباشی.کیوری:ای کوچولوی منحرف بگیر بخواب.هیومین عزیزم نگران نباش.فقط یه خواب بود.)آخه اینا از کجا میدونن خواب من چیه.سرمو گذاشتم رو بالش.کیوری لامپو خاموش کرد.
❂چانیول❂
صدای خروپف بکی بیدارم کرد.ای خدا ذلیلت کنه.خواب آلود تکونش دادم:بکی ..بکهیون...هوووی...الاغ...خروپف نکن احمق...هاایش.با لگد از تخت پرتش کردم پایین.سرمو گذاشتم رو بالشم.یکی هلم داد.بــــنــگ افتادم زمین.بکی:احمق بیشعور.نمیتونستی مثل آدم بیدارم کنی؟_آخ آخ خدا نکشتت.بلند شدم و کنارش خوابیدم.صدای لوهان دراومد:اه بمیرین شمادوتا///
✿هیومین✿
سرمیز صبحونه نشستم.ایندفعه با تی آرا بودم و خیالم راحت بود.جسیکا و ته یون و سئوهیون اومدن طرف ما.جسی کنارم نشست.ته یون و سئو هیونم روبروم.
خانم چویی با یه لبخند رو لباش اومد:خوب دانش آموزان عزیز.امیدوارم از اینجا خوشتون اومده باشه.اممم خوب دیشب ظرف هارو ۴ دانش آموز شستن.پارک چانیول،بیون بکهیون، ایم یونا و چویی سویونگ،البته به دلیل تنبیه.اما بعد اونا کی باید بشوره؟خوب من ۲ تا داوطلب میخوام.جسیکا دستمو برد بالا از این کارش جا خوردم._هی چیکار میکنی؟
خانم چویی:آه چه خوب اولی پارک هیومین و دومین داوطلب اوه سهون.چیییی؟سهون؟با چشمای گرد شده به چویی نگاه کردم.جسیکا معلوم بود که ناراحت شد،حقته،آه من چرا باید این ظرفارو بشورم؟با بی میلی صبحونه مو خوردم.چویی اومد بالاسرم:هیومین بیا بهت نشون بدم کجا باید ظرف بشوری.از جام بلند شدم،یه نیشگون از جسیکا گرفتم.پشتش حرکت کردم.که سهون هم اومد،رفت داخل یه سالن.یه عالمه دیگ بزرگ و ظرف و ظروف اونجا بود.خانم چویی رفت انتهای سالن و در یه اتاقو باز کرد.به اتاق نگاه کردم.یه سینک بزرگ داخلش بود.یه گوشه هم چندبسته مایع ظرفشویی.زیر میرای سینک هم یه عالمه ظرف کثیف بود.$خوب بچه ها شما ظرفاتونو بشورین ما ظرفای کثیفو جلو در میزاریم.دروباز کنینو بردارین._مگه قراره دروببندیم؟$آره دیگه.این آشپزا خیلی شلوغ میکنن.موفق باشین.دروباز کردو رفت بیرون.درو پشتش بستم.سعی کرده بودم اصلا به سهون نگاه نکنم.ساعتمو دراوردم گذاشتم تو جیب شلوار لی م.آستینای پیرهنم که طرحش چهارخونه بودو دادم بالا.یه کش از جیبم دراوردم و موهامو بالا بستم.رفتم و کنار سهون وایستادم.اسکاچو برداشتم و روش مایع ظرفشویی ریختم.شروع کردم به کف زدن ظرفا.سهون آبو باز کردو دستشو سمتم دراز کرد.لیوان دستمو دادم بهش////
❄جسیکا❄
اه به خشکی شانس.لعنتی.خانم چویی از همه خواست که جمع بشن.$خوب بچه ها میخوایم بریم یه جا والیبال بازی کنیم.همه بچه ها جیغ کشیدن.$خوب برین وسایلای لازمتون بردارین.بعدش بیاین همین جا وایسین._پس هیومین چی میشه؟$اونا کار دارن نمیتونن بیان._چقدر اونجا میمونیم؟&۲ یا ۳ ساعت امم شایدم بیش تر.واااااایییییی خدا لعنتت کنه جسیکا.///
✯هیومین✯
۱ ساعت فقط ظرف شستم.آبو بزور بستم.رفتم یه گوشه اتاق.نشستم زمین و تکیه دادم به دیوار.سهون اومد کنارم نشست یکم جا خوردم.&خیلی نامردی هیومین.بهش نگاه کردم.به چشمام نگاه کرد&من غریبه م؟چرا به من راستشو نگفتی؟_چی میگی؟&اینکه پدرت خواسته تا با من تموم کنی.با چشمای گرد شده نگاش کردم._تو..تو از کجا میدونی؟&پس راسته.من درموردت اشتباه فکر میکردم.فکر کردم تویه سنگدلی،فک کردم برداشت اولم از تو اشتباه بوده.ولی تو مهربونترین دنیایی._کی بهت اینو گفته؟&دفترت._سهون بهتره فک کنی من یه سنگدلم،با جسیکا باش.سعی کن عاشقش بشی.منم دیگه نمیام سمتت برات مزاحمت ایجاد نمیکنم.خواهش میکنم فراموشم کن.منو تو نمیتونیم باهم ازدواج کنیم.&من نمیزارم توبا یکی دیگه ازدواج کنی حاضرم خودم بکشمت ولی ولی نزارم توبا یه مرد دیگه باشی._پس منو بکش.&چرا بهم دروغ گفتی چرا گفتی که دوسم نداری.میخواستی خودت فقط زجر بکشی خودت با این مشکل کنار بیای؟تو بدتر منو داغون کردی.از جام بلند شدم.سریع بلند شد و اومد روبروم.&ما همو دوس داریم نمیزارم شی وون بهت دست بزنه.تو برای منی_سهون حالت خوبه؟من نامزد شی وونم،کل دنیا این خبرو شنیدن.پدرمن به فکر خودشه.اون به قلب کسی اهمیت نمیده.&میتونی بهم اعتماد کنی؟تو فقط با من باش قبوله؟_میخوای چیکار کنی؟&قبولههه؟_فراموشم کن خواهش میکنم&آخه چجوری اینو از من میخوااای؟مگه تو میتونی منو فراموش کنی؟_باشه من باهات میمونم.اما درمورد کارای پدرم...&نگران نباش





خب خب امیدوارم از این قسمت لذت کافی را برده باشید
دوستایی که از من سراغ فیک بارونی از عشق وگرفتن باید بگم که این فیک اگر همراهیم کنن هفته ای یک بار آپ میشه البته باشرایط من اگر نظرات زیاد باشه میدونید اون فیک برام خیلی مهمه پس انگیزه وهمراهیم کنید بارانی از عشق قسمت هاش آمادس فقط نیاز به نظرای گرم شماداره
واماستارگان عاشق باید بگم که این رمان هم کل قسمت هاش تا قسمت آخر آمادس ولی شما همراهی نمیکنید و نظر نمیذارید
راستی دوستان گلم من واقعا تو این وب دست تنهاام پس شما هم مراعات کنید 
وباز هم میگم میتونید درپست خوش آمدگویی درخواست نویسندگی بدید
همراه ایمیلتون 

خب فکرکنم زیاد حرف زدم  امیدوارم که همراهی ومراعات کنید وصبور باشید قسمت بعدیم رمزیه وفقط به دوستانی که تواین قسمت نظر بذارن میدم 




طبقه بندی: رمان ستارگان عشق،

[ پنجشنبه 23 دی 1395 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
بیست اسکریپت
وان اسکریپت
خانه اسکریپت

دریافت کد موزیک

ساخت كد آهنگ

Ss501 - Love Ya
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار