تبلیغات
رمان های کره ای - ستارگان عاشق
ستارگان عاشق
تادا زود اومدم خب نظرات یکم بهتر شده آفرین بیشتر کن

❉ته یون❉
توپو پرت کردم.باز جا خالی داد لعنتی.پسرای اکسو وسط بودن ما گرلز جنریشنیا با بورام و جیون و ایون جونگ بودیم.داشتیم با اونا وسطی بازی میکردیم.سویونگ با حرص توپو پرت کرد توپ خورد تو کله چانیول.سویونگ دستشو گذاشت جلو دهنش.همه میخندیدن.چانیول:میکشمتتتتتتت افتاد دنبال سویونگ.سویونگ جیغ زنان فرار کرد.سئو هیون توپو پرت کرد.چن جا خالی داد.پوووف خیلی زرنگن.توپ افتاد دست من.پرتش کردم.بمممب خورد به ب.ا.سن سوهو.زدم زیر خنده.خودش خجالت کشیدو در رفت.بکهیون چپ چپ نگام کرد.ایییش دیه دوس پسرم نیس که.بازم خندیدم.یونا توپو پرت کرد خورد به پای بکهیون بــــنگ افتاد زمین.واااای مردم از خنده.سویونگ و چانیول هنوز داشتن میدوییدن.بکهیون بلند شد.رفت سمت یونا.یونا:نه نه نه الفراااااااااااار.بعد چندبار زدن.سانی،شیومینو زد خورد تو شکمش.شیومین اومد بره ادای بقیه رو دربیاره سانی رفت سمتش:اوهوی اوهوی ،بیشین سرجات.سنگینی نگاه یکی اذیتم میکرد.به سوهو نگاه کردم.داشت نگام میکرد،وقتی چشم تو چشم شدیم سریع روشو برگردوند، نه انگار حق با سانیه.
۞یونا۞
آخ نفسم بنداومد.دیگه رسیده بودیم به جنگل چقد اینجا ساکته!پشت یه درخت قایم شدم.یکی سریع از پشت بغلم کرد.رومو برگردوندم بکهیون بود._هی!&گرفتمت._ولم کننن&آآآآ باید تنبیه بشی.با دوتا دستاش شونه هامو محکم گرفت و هلم داد._ما الان کجاییم؟&چه بدونم دیوونه تو اومدی اینطرف._من وقتی فرار کنم دیگه حواسم نیس از کجا برم.&فقط هدفت اینه فرار کنی._دقیقا.&اما خانم کارآگاه الان منم مثل تو نمیدونم باید از کجا برگردیم._یعنی...&گم شدیم.دستشو از روم برداشت._ما الان دقیقا نیم ساعت اینجا دوییدیم.واااای حالا چیکار کنیم؟کیف من اونور جا موند،گوشیم تو کیفم بود. برگشتمو بهش نگاه کردم،نمیدونستم خط چشم انقد بهش میاد از نمای نزدیک خوشگل بود.دستشو کرد تو جیبش.گوشیشو دراورد.&آنتن نمیده_واااای حالا چیکار کنیم.صدای جیغ اومد.با ترس نگاش کردم._این صدای سویونگ نبود؟&از اونور بود.با دستش به اعماق جنگل اشاره کرد._وااای اگه بریم اونجا که دیگه بدتر.&میترسی؟_نه&پس بریم.راه افتاد،با نگرانی نگاش کردم._بیون بکهیون.&چیه؟_اگه راستشو بخوای آره میترسم.&از رنگ پریده ت هم معلومه._دلم نمیخواد فردا تو روزنامه چاپ بشه.دوآیدل مرحوم به نام ایم یونا و بیون بکهیون باهم به دلیل لجبازی به جنگل رفتن و بعد مفقود شدن. بعد چند روز ماموران موفق شدن جنازه هاشونو پیدا کنند.&داستان باحالیه.به ساعت نگاه کردم._وای خدا ۱۰ دیقه پیش رفتن سمت اتاقا.&نمیخوای که تا آخر شب اینجا بمونی؟_میترسم اوضاع از این بدتر بشه،شاید همینجارم گم کردیم.&خوب تو کارتون تام بندانگشتیو دیدی؟_چطور؟&اونا تو جنگل نمیخواستن گم شن سنگ مینداختن._اما فک کنم اون هانسلو گرتل بود.&حالا چه فرقی میکنه؟_ما سنگ سفید نداریم.&باشه پس من میرم اونور شاید چانیول اونجا بود._بکهیون!برگشتو با کلافگی دستشو سمتم دراز کرد.&ما تنها نیستیم حداقل همو داریم.با دستای لرزون دستشو گرفتم.///
❧ته یون❧
خیلی جالب بود چرا اون چهارتا هنوز نیومدن؟معلما عین خیالشون نبود مثلا ۴ تا دانش آموز گم شده.انگار نمیدونستن.همگی رو ماسه های ساحل ولو شدیم.همگی بزور لوهانو بورام با کای و جیونو بلند کردن.کای جیونو بلند کردو چرخوند،همگی دست زدن.بورام با تعجب به لوهان نگاه میکرد.لوهان رفت نزدیک و لباشو گذاشت رولباش.خوش بحالشون.هعی،یا خدا داشتم حسرت میخوردم.مثل دختر ترشیده ها نگاشون میکردم.
ایییش هزارتا پسر دنبالمن ولش کن.یوری اومد جلوم نشست.یه کیف گذاشت جلوم &این کیف یوناعه_هنوز برنگشته؟&نه_سویونگ چی؟سرشو به نشونه نه تکون داد.
از جام بلند شدم.رفتم سمت خانم چویی.سوهو با نگرانی کنارش واستاده بود ولی خانم چویی داشت با تلفن حرف میزد.رفتم کنار سوهو._بهشون زنگ زدی؟&در دسترس نیست.$چیشده بچه ها؟آه پناه بر خدا خورشید داره غروب میکنه باید برگردیم سمت اتاقا.از وسط ما دوتا رد شد رفت سمت بچه ها._خانم چوییی خانم چویی ما باید باهاتون...)نه انگار هیچی نمیشنید.&پووووف حالا چیکار کنیم؟_لیدر بودن برای تو حس خوبی داره؟&نه_برای منم نداره.دوییدم دنبالش.$ته یون بعدا باهات حرف میزنم_اما خانم خیلی مهمه.$رفتن به خوابگاه مهمتره.حالا برو وگرنه از نمره ت کم میکنم.


❉یونا❉
دیگه هوا تاریک شده بود.با دو تا دستم به بکهیون چسبیده بودم.گوشیشو در اورد و چراغشو روشن کرد.رسیدیم به یه جا یه عالمه هیزم روهم انباشته شده بود.ولی کسی نبود.$یونا!رومو برگردوندم.سویونگ بود.سریع پریدم بغلش._وااای دیوونه خوبی؟$چطور میتونم خوب باشم.مثلا گم شدما.بکهیون:چانیول کجاس؟یکی از پشت درختا اومد یه عالمه هیزم دستش بود.چانیول بود.#مناینجام.بکهیون رفت سمتش.هیزمارو انداخت پایین همدیگرو بغل کردن.یه کوله پشتی هم رو پشت چانی بود._ببینم اون کوله پشتی..#آه سلام یونا،اینو از یکی قرض گرفتیم._یعنی دزدیدیش&خوب لازم میشده حتما چانیول خیلی مهربونه دزد نیست.#ممنون بکی بابت دفاع کردنت&قابلی نداشت.اما چانیول؟!#جان دلم؟&چجوری میخوای این هیزمارو تبدیل به آتیش کنی.#امممم&خیلی احمقی مگه اینجارو با ماما اشتباه گرفتی فک کردی قدرت آتیش زدنو داری؟#چیمیشد توهم قدرت نورو داشتی اینجارو روشن میکردی._ولی شاید تو اون کوله پشتی یه چیزی باشه.بکهیون اومد سمتم گوشیشو داد دستم.&اینو یه لحظه بگیر.چانیول کوله رو باز کرد.یه بطری در اورد.نورو انداختم روش.درشو باز کرد و بو کرد#این نفته.$هوراااااا.چپ چپ به سویونگ نگاه کردم.#آفرین برده جون خوشحال باش.&پس کبریت چی؟#اینمکبریت.خوشحال شدم.بلاخره آتیشو روشن کردن.یه چندتا سنگای بزرگ رو بزور اوردن نشستیم روشون.اون دوتا کنار هم،من و سویونگم کنارهم.داشتم یخ میزدم.$من گشنمه.چانیول تو کوله رو گشت.دوتا شیشه دراورد.#فقط دوتا شیشه گیلاس داریم.$اه به خشکی شانس._من خیلی گشنمه&چانیول استاد شراب خوردنه#هی!_فک کنم همون گیلاس هم از هیچی بهتر باشه.$لیوانتون کو؟چانیول باز دستشو کرد تو کوله ۶ یا ۷ تا لیوان یه بار مصرف توش بود.دراورد._به سلااامتی!!!#به سلامتی اینکه از اینجا بریم._وااای خدا این چرا انقد#انقد چی؟&نگو که اولین بارته؟_نه این خیلی قویه.سرم درد گرفت.صدای زوزه گرگ از پشت سرمون اومد.جیغ کشیدم.&هبیییس!من و سویونگ عین مرغ پرکنده پریدم بالا و پایین.$الان میاد میخورتمون.چانیول و بکهیون زدن زیر خنده.$چیه؟#من که از گرگ نمیترسم&منم همینطور.بعد شروع کردن به خوندن( Hey~ Hwak meureo
Geu daeum mak mak heundeulha jeongshi naege
Geurae Wolf, naega Wolf, Awoo~
Ah, saranghaeyo!
Nan neukdego, neon minyeo
Geurae Wolf, naega Wolf, Awoo~
Ah, saranghaeyo)
با دهن کج بهشون نگاه کردم،_الکی مثلا شماها گرگین؟&مگه این آهنگو نشنیدی؟#میدونستم دخترا خنگن.$هی خنگ تویی#برده چیزی گفتی؟_با اینکه اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم،ولی مجبورم تحمل کنم.من میترسم تا حالا همچین اتفاقی تو عمرم برام نیوفتاده و خوب معلومه که باید یه ترسی ته دلم باشه.#بیا باهم یه سلفی بندازیم.سریع گوشیشو دراورد سلفیشو انداخت._اوووف.#بکی توهم بیا.چیــکس&آخه الان برای چی سلفی میندازی؟#بزارم اینستا$ما الان آنتن نداریم انتظار داری نت باشه؟#خوب فردا میزارم.گوشیشو گذاشت تو جیبش.&بشینین دیگه اه گرگ کجا بود؟#خانومایگرامی نترسین.لطفا بشینین.///
★سوهو★
رسیدیم به استراحتگاه.خانم چویی نمیزاشت یه کلمه حرف بزنیم.ته یون معلوم بود خیلی نگرانه.هوا تاریک تاریک بود.ته یون:الان میتونیم بگیم؟کلافه روشو برگردوند$چیشده؟_بیون بکهیون و پارک چانیول به همراهه&ایم یونا و چویی سویونگ گم شدن.$چییییی مطمئنین؟_بله$چرا زودتر نگفتین الان هوا تاریکه &ما سعی کردیم بهتون بگیم ولی شما گوش ندادین._اگه رفته باشن جنگل چی؟&واای من متاسفم.ولی امکان داره هر اتفاقی براشون بیوفته.&پس بریم دنبالشون.$الان؟_آره$متاسفم من نمیتونم اجازه ندارم._یعنی میخواین الان اونا رو رها کنین؟$فردا هوا روشن شد میریم دنبالشون.&یعنی جون ۴ نفر براوتن مهم نیس،ممکنه ۴ نفرو از دست بدیم.داد زد$جون ۴ نفر برام مهمه ولی نمیخوام ۴۰۰ نفرو از دست بدم.///
❅هیومین❅
از اون سالن اومدیم بیرون._فردا میبینمت.محکم اومد بغلم کرد.&خوشحالم دوباره تو باهامی.لبخند زدم._ممکنه یکی مارو ببینه ها.ولم کرد.&بیا تا در اتاقا با هم بریم._باشه.راه افتادیم.به آسمون نگاه کردم._چه ستاره های قشنگیه.&آره.ستاره های پرنور شبیه love دراومده بودن._واای ببین اون ستاره ها رو شبیه لاو دراومدن.نا خودآگاه دست کشیدم رو گردبندم.&اون ستاره ها ماییم.صدای حرف زدن میومد.جلوی اتاق خانم چویی ته یون و سوهو وایستاده بودن.نمیدونم چرا هردوتاشون ناراحت بودن.با سهون رفتیم سمتشون.خانم چویی رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید._ته یون ته یون چیشده؟؟؟
//

★یونا★
سویونگ نمیدونم چش شده بود سرشو گذاشته بود روشونه م و میلرزید.خوب البته حق داشت،یه تیشرت نخی با یه شلوار کتان تنش بود.من حداقل یه لباس آستین بلند داشتم با شلوارلی.بکهیون یه کت مشکی داشت با شلوار کتان مشکی موهاشم ریخته بود روصورتش.دوتاشون داشتن تو گوشی یه چی نگاه میکردن.سویونگ خیلی آروم گفت:ی...یونا صداش ضعیف بود._جانم؟$حالم خوب نیس_چیشده؟دستمو گذاشتم رو پیشونیش،داشت تو تب میسوخت._سویوووونگ تو داری تو تب میسوزی!اون دوتا سرشونو اوردن بالا.#چیشده؟_چانیول،سویونگ داره توتب میسوزه.گوشیشو کرد تو جیبش.اومد سمت ما.جلو ما نشست،دستشو گذاشت رو پیشونیه سویونگ.#وااای،راس میگی.سویونگ سرشو از رو شونه م برداشت.از جام بلند شدم.کلا بی حال شده بود._الان چیکار کنیم؟&کسی قرص نداره؟ـ نه احساس کردم یه چی داره اونور تکون میخوره._ا...ا .بک..سریع یه چیز سفید پرید اینور و از از کنارم رد شد.جیغ کشیدم و افتادم زمین.&وای یه خرگوش بود،ترسو.اومد سمتم کمکم کرد بلند شم.&چقدر تو بدنت سرده!_ببخشیدا لباس گرم ندارم&چانیول پیش سویونگ بمون،این خانوم کوچولو خیلی ترسوعه و سردشه.#باشه.دستمو کشید و منو گذاشت رو اون سنگه.دکمه کتشو باز کرد و درش اورد.یه طرفشو انداخت رو من.یه طرفش رو خودش بود.فاصلمون خیلی کم بود ولی نمیدونم چرا احساس میکردم میتونم بهش اعتماد کنم.چانیول کاپشنشو دراورد و انداخت رو سویونگ.خودشم جای من نشست.سویونگ سرشو گذاشت رو شونه اون.من خیلی کوچولو موچولو بودم اما چانیول نه اون بهتر بود،میتونست اونجوری بخوابه///
✿هیومین✿
داشتم سعی میکردم ته یونو آروم بکنم ولی خودم هنوز تو شوک بودم،چطور میتونن انقد بی مسئولیت باشن.ته یون جلو در اتاق مدیر نشسته بود،سوهو و سهونم اونور داشتن حرف میزدن،در اتاق باز شد.خانم چویی با یه عالمه وسایل اومد بیرون._خانم!$باشه ما میریم دنبالشون.ته یون:خیلی ممنون،واقعا ممنونم.$تو دختر مهربونی هستی ته یون.باید به دانش آموزا خبر بدیم.///
رفتیم اونجایی که جمع میشدیم،خانم چویی رو بلندی واستاد.بلندگو رو گرفت جلو دهنش(لطفا همگی جمع شن،سریییع)بعد ۵ دیقه همه ریختن بیرون.(خوب همتون تاحالا فهمیدین که ۴ آیدل گم شدن.ما باید پیداشون کنیم،جنگل خطرناکه و اینم باید بگم رفتن ماهم خطرناکه ولی ما نمیتونیم تنها ولشون کنیم.همگی به گروهای دونفره تقسیم شین یه دختر با یه پسر.)سهون دستمو گرفت.شی وون اومد سمتم.سهون بلند گفت:خانم من و هیومین یه گروه.$اوکی سهون.شی وون معلوم بود داره از حرص آتیش میگیره لبخند زدم.یه آقا با کیف بزرگ اومد سمت بچه ها از گروها میخواست یدونه بردارن._این چیه؟+این ردیابه.یدونه برداشتم خیلی کوچولو بود.سهون:با تجهیزات میفرستنمون دیگه_میخوای دست تو باشه&نه بزار تو کفشت.خانم چویی:(ردیاب رو یه جا مخفی کنید،و حتی ۱ ثانیه هم گروهیتونو ول نکنید.برید لباس گرم بپوشید.)یه آقای دیگه با یه نایلون اومد،یه چیز شبیه چراغ بود بر داشتم.خانم چویی(این چراغا دورنگن سبز و قرمز.اگه اونارو پیدا کردین کافیه چراغ سبزتونو روشن کنید و به سمت آسمون بگیرید.از طریق ردیاب پیداتون میکنیم.اگه اتفاقی افتاد چراغ قرمز.سعی کنید جیغ نکشید،ممکنه حیوونا بیان سمتتون.حالا برین لباس گرم بپوشین،۵ دقیقه دیگه میریم)///
بورام استرس داشت،لای چمدونمو گشتم یه کاپشن بزرگ مشکی صورتی دراوردم.قبلش یه لباس پشمی پوشیدم.شلوار لی مو پوشیدم.موهامو باز کردم،کلاه و شالمو که با نخای رنگی رنگی مامانم بافته بود برداشتم.کلاهو گذاشتم سرم،شال گردنو پیچوندم دور صورتم.کاپشنمو پوشیدم.پوتین مشکیمو پام کردم.دستکشمو برداشتم،گوشیمو گذاشتم تو جیب کاپشنم،از اتاق اومدم بیرون،سهون جلو در واستاده بود.صدای خانم چویی در اومد،دستشو گرفتم،راه افتادیم،بچه ها ظهر اومده بودن اینجا.لب ساحل رسیدیم.ته یون و سوهو از چهرشون داد میزد نگرانن.دی او و کیوری از هم ده متر فاصله داشتن،
خانم چویی:(خوب وقتشه با دستش سمت جنگل اشاره کرد.باید برین اونجا.همگی تقسیم میشین نبینم چندتا گروه باهم باشنا.تبلت تو دستشو به همه نشون داد.شماها در امانین،یه نقشه بود که مارو ردیابی میکرد.رفتیم سمت جنگل تاریک._سهون&جانم_تو فهمیدی من از دست تو و جسی ناراحت شدم؟&آره حسود خانوم.
_یعنی میگی تو اصلا نارحت نشدی من با شی وونم.&نه_چی؟&داغون شدم._سهون..میشه یکم..&آه خدا چقدر اینا بی فکرن وایسا الان یه تکه چوب بگیرم میام._سهووون گفت یه لحظه از هم جدا نشین.&اوووف پشت دخترا فکر کنم هست نگران نباش من پیشتم.
همونجا واستادم رفت پشت درختا.نور گوشیو انداخته بودم رو اونجا دلم شور میزد.۱۰ دیقه وایسادم اما نیومد.دیگه نگران شده بودم.قلبم تند تند میزد._س..هون...سهون...کجا رفتی؟سهووووون،تورو خدا بیا...سهووووووون.اوه سهون.داد زدم:نه نه سهوووووووووووون کجایییییی؟اشکم ریخت.باورم نمیشد رفته.رفتم سمت همونجایی که بود،ولی نبودش.///



[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
بیست اسکریپت
وان اسکریپت
خانه اسکریپت

دریافت کد موزیک

ساخت كد آهنگ

Ss501 - Love Ya
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار